تابوت مرا چو سايه دنبال كنيد
در زير همين شعردلم چال كنيد
فارغ كه شديد با رباعيهايم
آسوده نشينيد و كمي حال كنيد.
يك زن غريب و شاعري خوشباور
شد پشت حصار شعرهايش پرپر
هر وقت دلت گرفت آقا از درد
چشمان تر مرا به خاطر آور.
تا در پس ابر بي خبر شد پنهان
پيچيد صداي هقهقي در ايوان
چون نيمكتي شكسته در گوشهء پارك
متروك و رها ماند دلم در باران.
ديريست اسير واژه و آهنگم
با كاغذ و سوژه و قلم در جنگم
بر هر چه رباعي وغزل نفرين باد
از وزن و رديف و قافيه در جنگم.
ديوار دلم دوباره برداشت ترك
مرهم نشدي زدي به زخمم تو نمك
در آينه يك نفر شبيهت ميگفت
رفتي به سلامت! به جهنم! به درك!
اي دل به نگاه و خنده قانع نشوي
بر گفتن حرف عشق مانع نشوي
هر چند به سيم آخر زدهاي
اين بار بپا كه ضايع نشوي!
در حال و هواي تو دلم پر ميزد
چون مرغ اسير اين در، آن در ميزد
بر فاجعه ی نبودنت چشم من
با قطرهی اشك مُهر باور ميزد.
در وصف تو شعر پاي درگل مانده است
راز نگهت چقدر مشكل مانده است
تاول زده و لبم ز تب ميسوزد
از حرف نگفتهاي كه در دل ماندهاست.
گفتم كه اسير ما شدي تو حتماً!
لبخند زنان به طعنه گفتي اصلاً !
گفتم كه بترس از دل درياييم
گفتي كه عددي نيست، عمراً عمراً !
هي فلاني عشق ما نارس بود
دل كنج قفس نشسته و بيكس بود
با آتش اشك داغ كردم دستم
عشق تو براي هفت پشتم بس بود.
![]()
ياس
------------------